ذبيح الله صفا

1000

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

پناه و پشت رسالت رسول بار خداى * كه خلق را بره راست راهبر باشد شفيع روز قيامت محمّد مرسل * كه مهبط مَلَك و مقصد بشر باشد فقير ملك ستان خاكى فلك پيماى * كه عرش در ره او خاك رهگذر باشد بهر كجا كه رود آفتاب رايت او * چو سايه دولت جاويد براثر باشد * * ملك سخن مراست ، كه آمد بداورى * كورا نداد همّت من دادِ شاعرى كانست مرد و نقد سخن اندرو زرست * فكرست چون ترازو و عقلست جوهرى دارم بسى جواهر و جوهرشناس نيست * خر مهره مىخرند كنون مردم از خرى من از هنر توانگرم و از درم فقير * پوشيده جملهء هنرم عيب بىزرى زين چند دزد لفظ معانى طلب مكن * دانى كه نيست پيشهء قَلّاب زرگرى اندر بساط نظم پياده ز اسب و فيل * فرزين روند با رخ زرد معصفرى عيسىّ وقت خويشم وين خر طبيعتان * بانگى زنند بيهده چون گاو سامرى هردم كه عطر سايم در هاون دوات * مغز زمانه عطسه زند از معطّرى هر صفحه‌يى كه يافت ز توحيد و نعت من * يك رقعه از مرفّع خود ساخت مشترى هر قطعه و قصيده كه از من شنيد تير * پيوست بر بياض مه از زر جعفرى هريك غزل كه نالهء من بر فلك رساند * زد بر رباب زهره و شد ماه مشترى تحسين كنند طبع مرا هر چهار طبع * هرگه كه او كند برباعى سخنورى هر بيت بىقصور كه من كرده‌ام بنا * با او قصور خلد ندارد برابرى خورشيد را كه انور نه چرخ گفته‌اند * با طبع روشنم نزند لافِ انورى در چشم من نيايد محمود و ملك او * در عنصرم نگنجد تقليد عنصرى هركس بدور خويش بگفتند نيك و بد * غير از خدا نبود كسى از خطا برى